|
فاطمه.م: روزگار غریبی شده است اما نه ما آدمهای غریبی شده ایم، نمیدانم به کدامین سوی راهمان را کج کرده ایم و بی خود از خویشتن سر به راه ناپیدا گذاشته ایم. در کجای این زمین خاکی قرار گرفته ایم که طریق راهمان اینگونه شده است؟ ما با زندگیمان رویا میسازیم یا رویاهایمان را زندگی میکنیم؟ انگار که همه چشمهایمان را بر حقیقت بسته ایم و کسی حاضر نیست اعتنایی به واقعیتها بکند. زمانی سهراب از شستن چشمها و اینکه جور دیگر باید دید میسرود اما کجاست سهراب تا از گشودن همان چشمها به حقیقت سخن بگوید؟

هیچ کس خود را مستثنی نداند هیچ کس خود را مبری از گناهی که همه گرفتارش هستیم نداند، همه مقصر هستند، چرا باید زن جنس دوم باشد؟ چرا باید زن را پست بدانند؟ چرا باید برای زن تصمیم بگیرند؟ چرا باید دختر برای بیرون رفتن از خانه همیشه دلهره را نیز با خود همراه کند؟ چرا باید زن همواره در هراس سایه زنی دیگر در زندگیش باشد؟ چرا باید زن از به دنیا آوردن هم جنس خود متاسف باشد؟ چرا باید زن در سرنوشت فرزندی که به دنیا آورده است کوچکترین نقشی نداشته باشد؟ همه این چراها با هزار چراهای دیگر که هر روز درستیشان را با زندگیمان تائید میکنیم هر روزی که آرام آرام میگذرد و ما را بیشتر در باتلاق پستیها فرو میبرد باتلاقی که بیشتر از آنی که دیگران باعث فرو رفتنمان شوند خود باعث آنیم، آری من مقصرم منی که خود را کمتر از مردان میدانم، منی که در مقابل مردان خود را حقیر میدانم، منی که اعتماد به نفسم آنقدر ضعیف هست که با دو سه جمله عاشقانه خام میشوم، منی که خیلی زود تسلیم بازی عشق میشوم و رفتارهای بچگانه را عاشق شدن میدانم، منی که همه آمال و آرزوهایم را در رسیدن به یک نفر خلاصه میکنم، منی که بدون توجه به اطرافم و فقط به بهانه اینکه جوانم و به خیال اینکه از بهترین فرصتهای زندگیم استفاده میکنم در حال ویران کردن زندگی خود و زندگانی نسلهای بعد از خود هستم، من همه تقصیرهایم را به گردن میگیرم اما همه پدرها و مادرها و اطرافیانی که من را با این ذهنیت بزرگ کرده اند نیز کمتر از من مقصر نیستند همه آنانی که از کودکی در گوش پسر میخوانند که باید مراقب کارهای خواهر باشد و در عوض در گوش دختر زمزمه ناتوانی و ضعیف بودن را میخوانند آنچنان که توان تنها زندگی کردن را حتی برای لحظه ای از دختر سلب میکنند و همواره پدر و یا برادری میباید باشد تا دختر اجازه زندگی کردن داشته باشد و زمانی که بزرگ شد افسار زندگیش را باید به مردی دیگر سپرد تا اینبار دختر، موجه برای زندگی کردن باشد این وسط اراده و اختیار واژه های غریبی هستند که به گمانم برای زنان تعریف نشده است. آری همه مردان و قوانین دست در دست هم داده اند تا به ما زنان بقبولانند که زندگی بدون حمایت مردان برایمان ممکن نیست و یک زن نمیتواند هیچ اختیاری بر زندگیش داشته باشد و ما چه زود تسلیم اجبار میشویم و ما چه زود به تمسخر میگیریم آنانی را که نمیخواهند تن به اینگونه زندگی کردن بدهند و ما چه زود فراموش میکنیم هویت انسانیمان را. |